محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
782
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اخبار پرويز با بهرام شوبين چون پرويز به ملك بنشست و تاج بر سر نهاد و خلق بر وى ثنا كردند ، وى ايشان را جواب داد و نيكويى گفت و خطبه كرد و داد اميد كرد ، و بپراگندند . و پرويز از تخت فرود آمد و نزد پدر شد پياده ، و هرمز را زمين بوسه داد و بسيار جزع كرد و بگريست بدانكه بر وى رسيد ، و سوگند خورد كه من از آن حديثها كه بر تو برداشتند و از آن درمها كه بهرام زده بود آگاهى نبودم و ندانستم و نفرمودم و آن بهرام كرد و خواست كه مرا از تو ببرد ، و اين كار كه اين مردمان كردند من نپسنديدم و نخواستم ، و ليكن اگر اين ملك نپذيرفتمى مردمان اين ملك از اين خاندان بيرون بردندى و از فرزندان تو بشدى . پس هرمز عذر وى بپذيرفت و گفت : دانستم كه تو از آن كار كه بهرام كرد خبر نداشتى ، و اين كار كه مردمان كردند نپسنديدى ، و نيك كردى كه ملك را پذيرفتى ، و من به تدبير با تو باشم و ليكن حاجت من به تو آن است كه آن مردمان كه مرا از تخت نگوسار كردند و حقّ من نشناختند و چشم مرا كور كردند ، داد من از تن و جان ايشان بستانى . پرويز گفت : فرمانبردارم ، و ليكن بديشان شتاب نتوانم كردن كه مردمان از من نفور گردند ، و دشمنى چون بهرام بنزديك من است و طمع كرده است به مملكت . پس يكره كه كار من با وى نيكو شود و من از وى ايمن گردم و ملك بر من راست بايستد پس داد تو بستانم . هرمز را دل خوش شد و او را شكر كرد .